راز باغ درویش خان

در ۴۰ کیلومتری جنوب شرقی سیرجان در جاده سیرجان – بافت دهستانی است به نام بلورد و روستایی میاندو آب. نام این روستا نه به دلیل زیبایی هایش شهرت دارد و نه به محصولات کشاورزیش این روستا به دلیل وجود یک باغ عجیب مشهور شده است. باغی شش گوش با صدها درخت بارور اما این باغ با سایر باغها بسیار متفاوت است و نه نیاز به آب دارد و نه آفتاب؛ اما سالهاست درختانش سربلند ایستاده اند و ایستادگیشان را مدیون پیر مردی کر و لال هستند که تک تک آنها را با دستانش و در سکوت و بهت روستائیان و گردشگران کاشت.

🔹باغ سنگی- روایت زندگی درویش خان

اولین سوالی که ذهن هر بیننده ای را به خود مشغول می کند این است که این باغ چگونه به این صورت درآمده و چرا میوه های آن سنگی است؟ آیا پای نفرینی سیاه در میان است؟ یا اینکه اعجاز خاصی در دل این باغ وجود دارد؟

همه چیز در زندگی درویش خان رنگ و بوی آرامش داشت تا اینکه در سال ۱۳۴۰ طرح اصلاحات اراضی انجام شد و او زمین هایش را از دست داد. غم و ناراحتی این اتفاق تلخ آن چنان بر تن این مرد سایه افکند که زندگی را از یاد برد. درختان باغش آرام آرام خشکیدند و او تنها نظاره گر بود. بعد از چند سال که دیگر از آن درختان پربار اثری نمانده بود، درویش خان دست به کار عجیبی می زند. او در زمینش گودالی نیم متری حفر می کند و تنه ی درخت خشکیده ای را در آن می گذارد و در نهایت شروع به آویزان کردن سنگ از آنها می کند. روزها از پی هم می آیند و او همین کار را ادامه می دهد تا اینکه در اواخر حیاتش وسعت این باغ به ۱۰۰۰ متر و تعداد درختانش به ۱۸۰ عدد می رسد.

حس پیروزی سراسر وجودش را فرامی گیرد چرا که حالا او صاحب باغی با درختان زیاد است که نه خشک می شوند و نه از بین می روند و کسی هم نمی تواند به بهانه های مختلف آنها را از چنگش در بیاورد.

کم کم درختان خشکیده باغ، مونس این مرد غمگین می شوند و درویش خان را در کنار خود ساکن می کنند. درختان سنگی، زندگی جدیدی را برای او به ارمغان می آورند و رسیدگی به آنها به بخشی جدایی ناپذیر از کارهای روزمره وی تبدیل می شوند. درویش خان همه ی اتفاقات زندگیش را با همین درختان سهیم می شود و تصویری از روزهای حیاتش را با همه ی اتفاقات شیرین و تلخ در آنها به وجود می آورد. مثل سنگی شبیه به سر تراشیده انسان که به مناسبت سربازی رفتن پسرش آن را بر درخت آویخته یا سنگ هایی که به مناسبت مرگ دوستان و عزیزانش در درختان آویزان شده اند و او به جای سنگ مزار، هر روز به آنها سر می زده است.

درویش خان به سنگ اکتفا نکرد و مدتی هم به آویزان کردن سر گوسفندانی که توسط گرگ دریده شده بود پرداخت تا اینکه با اعتراض مردم، دست از کارش برداشت. لوله اگزوز ماشین، چرخ دنده های فرسوده، لاستیک های نخ نمای پنچر شده، پیت نفت، قوطی حلبی، انبارک نفت چراغ علاءالدین، آینه شکسته و شناور کولر، فنر، مقره های شکسته، تیرهای تلگراف، نی قلیان شکسته و بسیاری ضایعات دیگر هم بر این درختان پدیدار شدند. او از هر چیزی برای آویختن سنگهایش استفاده می کرد؛ از زنجیر موتور گرفته تا سیم هایی که حاصل از آتش زدن لاستیک ها بوده اند ، همه و همه هنوز هم بر درختان قابل مشاهده هستند.

درختان باغ و میوه های سنگی همدم درویش خان بودند و او روزها و شب هایش را با آنها سپری می کرد؛ گویی در هنگام شاد بودن آنها به رویش می خندیدند و در هنگام ناراحتی اشک می ریختند. در واقع این باغ همه ی آن چیزی را بیان می کند که درویش خان زبان بیانش را نداشته است. در دوره ای به اصلاحات زمین اعتراض می کند، زمانی مرگ کسی را به عزا می نشیند و در زمانی دیگر هشداری برای چوپانان برای مراقبت از گوسفندهایشان می شود.

شاید بسیاری از مردم باغ سنگی را فقط حاصل جنون یک مرد از ناراحتی بدانند اما آن گونه که به نظر می رسد این باغ سرشار از ذوق هنری است. درویش خان را می توان مردی هنرمند دانست که هنرمندی در همه ی ابعاد زندگیش پیدا بود حتی در حرکات موزونی که از خود در باغش نشان می داد و بعدها در فیلم زندگیش نمایش داده شد.

هنوز روایات محلی زیادی درباره ی اینکه فکر ساخت این باغ چگونه به ذهن درویش خان خطور کرده، در محافل شنیده می شود. خانواده اش می گویند که او پس از مدتی گریه و ناراحتی از اصلاح اراضی دست به ساخت این باغ می زند اما چیزی راجع به چگونگی ایجاد این فکر در ذهن این مرد نمی دانند. عده ای می گویند درویش خان بعد از مدتی ناراحتی، شبی در خواب یک باغ سنگی می بیند و از فردای همان روز آنچه را در خواب دیده می سازد. آنها می گویند این مرد حتی شکل و شمایل سنگ ها را قبل از آویزان کردن در خواب می دیده است.

برخی داستان دیگری وِرد زبانشان است و می گویند درویش خان فردای همان شبی که خواب ساختن باغ را می بیند به هنگام چراندن گوسفندانش در بیابان متوجه به زمین افتادن چیزی از آسمان می شود. با نزدیک شدن به آن شهاب سنگی را می بیند و به دلیل داغ بودن نمی تواند آن را لمس کند. او پس از سرد شدن شهاب سنگ آن را به خانه می آورد تا شروع به ساختن باغ کند.

و روایت متفاوت دیگری از صاحب نظران این احتمال را عنوان می کند که ایده ی ساخت باغ سنگی ناشی از مشاهده ی مشکلات جنگ جهانی اول و دوم بر ایران بوده است. در نهایت هیچ پاسخ درستی برای این سوال وجود ندارد و رمز و رازها درقلب درویش خان و زیر خروارها خاک است.

نکته ی دیگر در مورد باغ سنگی درویش خان از نگاه هنری حاصل می شود. برای مثال یکی از درختان باغ سنگی به شکل جانوری چهارپا مثل گوزن است که گردن خود را به عقب خم کرده و سر را به سوی آسمان بالا برده و انگار در حال شکایت از دردی وحشتناک می باشد. این تصویر بسیار شبیه به تابلو “اسب دریده شکم”  پیکاسو به نظر می رسد که در سال ۱۹۱۷ کشیده شده است. این اتفاقی است که درباره ی دیگر درختان هم پیش می آید و هر یک را شبیه به یک اثر هنری می کند. سوال اینجاست که اگر این باغ به طور اتفاقی و بدون هیچ تفکری ساخته شده پس دلیل این شباهت ها چیست؟ آیا نیرویی در وجود درویش خان آنها را به تصویر کشیده است؟ 

می گویند پس از مرگ درویش خان یکی از درختان فرو می‌ریزد و چندین مرد از روستای اطراف به زحمت می توانند درخت را استوار و سنگ‌هایش را مجددا آویزان کنند‌. اما پس چگونه پیرمردی در آخرین سال های زندگیش چنین توانی برای جابه جایی درختان و سنگ ها داشته است؟ و حالا چرا پس از مرگ او هر ساله تعدادی از درختان از بین می روند؟ آیا پای سحر و جادو در میان است یا درختان بدون وجود درویش خان دوست ندارند سرپا بایستند؟

🔹راه دسترسی

پس از طی کردن ۳۰ کیلومتر در جاده ی اصلی سیرجان – بافت، بعد از بلورد، حیدرآباد و میاندوآب، تابلوی منطقه ی نمونه گردشگری باغ سنگی را خواهید دید. با ورود به فرعی و طی کردن چهار کیلومتر خاکی، باغ سنگی را می بینید که درب آن همیشه به روی شما باز است.

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.